ایران
November 25th, 2008
اینجا غم دنیا به دلش ریشه دوانده
در خاک و غبارش به جز افسوس نمانده
نامش بدهند کشور خورشید و ولی باز
جادوگر زشتی به دلش ریشه دوانده
در دیدهٔ مردم نگری بهت غریبی ست
هر چهره پریشان و دگرگون فریبی ست
از قصهٔ ایشان بچکد خون فراوان
در خاطرهها آه پر از درد و عجیبی ست
مادر بکشد ضجهٔ بسیار در اعماق صبوری
چون کوه غمی گشته پدر از تب دوری
ایام می و خنده و شادی شبحی گشت
در دشت دلیران نتوان یافت غروری
ای میهن من قطرهٔ اشکم به کویرت
هر بوسهٔ عشقم به تن خسته و پیرت
با هر تپش قلب شد اجزای وجودم
از عمق خزر تا نوک البرز اسیرت


